چند سال پیش در داستانی که به عزیزی تقدیم شده بود نوشتم : "آرام بدون صدای پاها از پله های کهنه و فرسوده ی
!اتاق محقر بالا آمد. نشست روی صندلی روبه رویم و گفت: تمام شد. دیشب مردم
پنج روز پیش وقتی ساعت هفت و 30 دقیقه صبح تلفن زنگ زد و صدایی از آن سوی خط با بغضی که نمی توانست نترکد گفت: "پدر امروز صبح سکته کرده حالا هم بیمارستانه! اگه می تونی زود برو اونجا." درست در حس ام کلمه
.به کلمه آن داستان را تجربه کردم
.شب قبل از سکته پدر با ماشین همیشگی اش تا خانه مرا رساند، بعد هم به سختی از چهار طبقه آپارتمان بالا آمد
.حرف زد، از زندگی نالید و بعد هم با شوخی های همیشگی رفت
صبح که روی تخت دیدم اش نمی توانست تکان بخورد، به سختی نفس می کشید و دکترها با خونسردی خاصی سعی
.می کردند دکتر باشند
.سکته سبب آسیب دیدگی نیمی از مغزش شده بود و می دانستم دیگر هیچوقت سالم از "آی سی یو" بر نمی گردد
روی تخت آی سی یو زل زدم به صورتش. برف قدری دست و دلبازتر روی موها ی 50 سالگی و محاسن کوتاهش
.نشسته بود
سه روز آرام با صدای نفسهایی خسته خوابید، دستگاه ضربان، فشار و دیگر نشانه های حیاتش را طبیعی نشان می داد. اما یک چیز طبیعی نبود. پدر چک حقوق اش را یک هفته قبل امضا کرده بود و داده بود یکی از همکارانش نگه دارد. بعد هم روز قبل از سکته به همه بچه ها سرکشی کرده بود با دیسک کمری که آزارش می داد پله های طبقه های سوم و چهارم خانه های دو پسرش را بالا رفته بود و حالا آرام خوابیده بود. موهای کوتاه و سراسر سفید سرش
...را بوسیدم از آی سی یو بیرون آمدم و گفتم: امشب عمو و علی بیمارستان بمانند تا
صبح که به بیمارستان برگشتم پدر دیگر زنده نبود. آخرین بار روی سکوی غسالخانه دیدم اش. آرام انگار مثل همیشه
.خواب بود
.پدر را همان روز خاک کردیم. کنار پدرش و کنار رودخانه ای که مثل مرگ همیشه جاری بوده است
تمام شب را گریه کردم و تقریبا مطمئن بودم حالا مدام می خواهد از زیر خاک بلند شود اما سرش به سنگ می خورد
.و نمی تواند. سیما می گفت: وقتی بابا رو خاک کردیم من هم همین فکرو می کردم
حالا پدر مرده است و من دلم می خواهد گاهی که سری به خانه می زنم باز هم ببینم اش که مثل همیشه نشسته وسط
!هال و منتظر است که بروم موهای کم پشت و سرتا سر سفید سرش را ببوسم و او بگوید : خوبی بابا
حسین خدنگ