Monday, November 5, 2007

اسباب کشی از بلاگ اسپات یا کوچ در هزاره سایبر

این اسباب کشی به علل زیر اتفاق افتاد:
اول اینکه گاهی دوستان از مشکلات کامنت گذاری در بلاگ اسپات گله دارند.
دوم اینکه امکانات این سرور متاسفانه برای تایپ فارسی خوب نیست.
سوم اینکه بالاخره هر دو تصمیم گرفتیم وبلاگ های جداگانه مان را راه بیاندازیم.به خاطر طیف خواننده های خاص و احترام به امضاء و استقلال هر نویسنده.
بنابراین بعد از این علاوه بر اینجا که دو نفره است و همینطور باقی خواهد ماند من در بلاگ اسکای می نویسم و سیما در بلاگفا. و دیگر اینکه .. باقی بقای دوستان !

Sunday, October 7, 2007

یادداشتی که باید روی در یخچال چسبانده شود

کلید انداختم و آمدم تو. هنوز هم صدای چکه کردن شیرآب می آید. خانه عجیب ساکت است. بعد از مدتها اولین بار است وقتی کلید می اندازم نمی بینمت که کتاب می خوانی یا از آن سوی اوپن آشپزخانه سرت را کج می کنی و زل می زنی به خرت و پرتهای توی دستم. بی صدای صفحه کلید که همیشه در خانه پیچیده. تنهایی ام آنقدر عمیق شده که انگار هیچ روزنه ای برای نور نیست. امروز از صبح هوا بارانی است. نگرانت هستم که لباس گرم نپوشیده ای. وقتی آمدم دانشگاه تا کلید را بگیرم انقدر از دیدن لبهای کبود از سرمات به هم ریختم که یادم رفت برای چه کاری آمده ام. حالا هم دارد بغضم می ترکد. نمی دانم دو ساعت این کلاس لعنتی را چطور تحمل کنم. نمی دانم چه ام شده. می خواهم زنگ بزنم اما می دانم الان توی کلاسی. این یادداشت را هم نمی دانم برای چه می نویسم. چندسالی است هر وقت به هم می ریزم می نویسم. از هر چه، حالا دلتنگی شش ساعته دانشگاه رفتن تو باشد یا ....
کلافه ام مدام به مهرماه لعنت می فرستم. درست شبیه کودکی که نخستین روز مدرسه اش را تجربه کند دلتنگ مادرم شده ام. خنده دار است هنوز شش ساعت نشده دلم برای برای گیر دادنهایت تنگ شده .. نیمرو را سوزاندم... حسابی سیگار کشیدم و 10 بار وبلاگمان را چک کردم .. کی این ساعت لعنتی تکان می خورد خدا می داند. از فردا سرکار نمی روم .. شاید فردا برویم شمال ... تهران یا هر جا که از این روزهای سگی دورم کند... دارم مریض می شوم .. دوستت دارم
حسین خدنگ

Monday, September 24, 2007

غزل

...برای سیما
گلی که سهم من است از بهار و باران ها
چه غمگنانه نشسته است بین انسان ها
گلی که در نفس ِ سرد ِ باغ خشکیده است
وچشم ِ معجزه دارد ز دست گلدان ها
تمام سهم من است از شبانه های غریب
تمام سهم من از کوچه و خیابان ها
دوباره با دلِ تنهاش عاشقانه نشست
به انتظار بهاری در این زمستان ها
نشست آن گل نشکفته و غریب گریست
و باز هق هق ِ ابری است روی ایوان ها
حسين خدنگ

Thursday, September 20, 2007

تنهایی در چند کلمه یا آن حلقه های کوچک روی آب

تنها یک لحظه است، خیلی راحت هم غافلگیرت می کند بعد انگار سنگی انداخته باشی در آب موجها که ریز بودند بزرگ و بزرگتر می شوند دایره هایی کامل که تو را در بر می گیرند و در یک لحظه می فهمی که تنها هستی! برای نخستین بار سالها که از 14 گذشتند حس اش کردم. مثل همین حالا هم غافلگیر کننده بود و عمیق. نوجوانی تازه سال که یکهو به سرش زد نماز بخواند ، برود مسجد و شب قدر را تا صبح نماز بخواند که ... که چه بشود؟ را دو سال بعد از خودم پرسیدم. بعد هم فکر کردم به تنهایی عمیقی که حتی لابه لای صف نماز جماعت هم گم نشد. کمی بعد در خیابانی تاریک به ماهی درشت برخوردم که عجیب بزرگ و نزدیک می نمود. گمانم شبی از شبهای رمضان آن سالها بود. چند روز بعدتر بودم را نمی دانم اما عصرگاهی که سر از کتابخانه درآوردم و مصطفی با آن سوادنیم بند کلاس دومی "ابله" داستایوفسکی راهجی کرد انگار در برگرداندن فیلم سنگ از برکه درآمده باشد یا بودا از نیروانا حجم بزرگی از قلبم را با گم شدن تنهایی همیشگی خالی یافتم. گاهی مطمئن می شدم تحویلدار کتابخانه با آن موهای خاکستری یکی از همین روزها سکوت متعجبانه اش را می شکند و ازم می پرسد "راستی تو با این سرعت واقعا کتابها را می خوانی!" . "لوکاچ"، "داروین"، "فوکو"، "مارکسیسم"، "تاریخچه علم"، "کلیدر" و یا هر آنچه که هیچگاه خواندنش با سن ام متناسب نبود را همان سالها خواندم یا بهتر بگویم بلعیدم. بعد هم که سرگشتگی فلسفی ام را فروغ آرام کرد و از عرفان و مذهب به ادبیات رسیدم که حجم خالی قلبم را به خوبی پر می کرد. گاهی حماقتهای آدم همانقدر خنده دارند که خندیدن به حماقتها. روزه سکوت، گیاهخواری، نوشتن در لحظه و سیگارکشیدن شاید کوچکترین حماقتهای آن روزگارم بودند. نمی دانم کی نوجوانی ام گم شد که بعدها با حدود 20 سال سن مدام از این شهر به آن شهر رفتم و نوشته هام را گوشه و کنار اتاق انداختم که چاپ شده اشان در روزنامه و هفته نامه و ... را "مریم" دور از چشم من جمع می کرد.
حالا می فهمم سالهای بعدتر در روزگار سپری شده تحصیل، نوشتن و سربازی در سنگری کاهگلی با عقربها و مارها، نادانسته تنهایی ام را در گوشه ای از چمدان سفری با خرت و پرتهایی بیشتر کتاب و دفترچه و یا در جیبی پر از فندک و پول خرد و سیگار با خود این طرف و آن طرف کشانده ام تا بیاید و درست در نیمه شبی مثل حالا یکهو مثل افتادن سنگی در آب حلقه ببندد بزرگ و بزرگتر شود و حجم کشنده ای از قلبم را اشغال کند. حالا هم دارم کم کم مطمئن می شوم آدم تنها برای غلبه برتنهایی اش می نویسد و تنها در کلمه هاست که آن حجم بزرگ را پس می زنی که شاید مثل مار یا حلقه گیسوان دلبرات در نیمه شبی تاریک دور گردن ات نپیچد و مطمئن شوی که تنها هستی و در تنهایی جاودانه ات صدای نفسهای سنگین ات را هم می شنوی.تنهایی شاید تنها وجه مشترک انسانهایی است که می اندیشند. فرقی نمی کند کجا در خیابانی خلوت در شهری کوچک یا روی کاناپه در اتاقی کوچکتر یا روی پله ها یا نیمکتها، در کارناوالی بزرگ یا در بین کتابهای کهنه و نو نمایشگاه کتاب که به قدر فرصت خاطره ای کوچک است می فهمی که تنها هستی و در تمام این سالها تنهایی ات را مثل مرگ به تعویق انداخته ای اما ناگزیر شبی می بینی که آن حلقه ها بزرگ و بزرگتر می شوند و تو به خوبی می دانی که در این سالها همیشه تنها بوده ای..
حسین خدنگ

Wednesday, August 29, 2007

...من دیگه انتظار ِ هیچی رو ندارم

خیلی وقته دیگه انتظارهمیشه رو ندارم. با این همه هر شب درست این موقع دلم برات تنگ می شه. از سر بیکاری موهام و ول می کنم رو پشتی صندلی. نه برای اینکه تو دوست داشتی اینطوری ببینیم. برا اینکه احساس کنم دارم درد وازمنافذ سرم روی پشتی صندلی می ریزم. درد مثل مارای روی سر مِدوسا ست. تاریکه. سر می خوره روی پارکت وآروم می خوابه.این موقع ِ تاریکی جز من و توهمه می خوابن.
خونه تاریکه. عمدا تاریکش کردم. تو تموم این سالها همیشه خواستم وقتی میآی پیر نباشم. می ترسم بترسی یا غریبه گی بکنی. کار دیگه ای از دستم برنمی اد. تاریکش می کنم که رشته های سفید و نبینی.شایدم به خاطر اینه که دلم می خواد شبیه عکس قاب خاتم گرفته مون باشم. بی هیچ لکه و تارسفیدی.با همون دهن نیمه باز و دستی که از شونه ی تو آویزون کردم...
درد تاریکه. می ذارم آخرین رشته هاش بریزه رو پارکت ِپشت صندلی. بعد پامی شم برات چای تازه دم می کنم. می دونم مدت هاست که نخوردی. چایی های شب قبل و تو سینک خالی می کنم. از بس هر شب این کارو کردم سینک قهو ه ای شده. خوبه که هیچوقت تو نمی آی. نمی خوام این چیزا رو ببینی. زیر سیگاری هم برات گذاشتم. من که می دونی نمی کشم. اما اونم باید بشورم. روش خاک نشسته.گاهی فکر می کنم کاش پیپت رو هم باهات می بردن. می دونی. گاهی انتظاری که تو اشیاست آدمو کلافه می کنه. خاک آلودگی شون و انتظاری که تو بی حوصلگی ِحضورشونه. خودم مدت هاست دیگه از این انتظارا ندارم. فقط شبا این موقع بیدار می شم و مدام از پنجره کوچه رو نگاه می کنم. یا چند بار چایی های کهنه رو توسینک خالی می کنم. گاهی شوهرم بیدار می شه. توندیدیش. عکسشو دیدی. نیم ساعت قبل از این ساعت شب عکسشو روی پادری پشت در می ذارم. می دونم می گی دوست داشتنیه. برا همینم عکسشو روی پادری پشت در می ذارم.
کوچه تاریکه. فقط چراغ برقای تیر ِِ پیچ کوچه روشن ان. یه جور هاله ی نارنجی غمگین روی پرده ها می ندازن. گاهی پرده رو کنار میزنم. فقط اونقدر که یه نوار باریک نور بیفته روی گل فرش . بعد زیر نور میشینم و پاهامو بغل می کنم. گفتم که گاهی اون بیدار می شه. گرماشو پشت سرم حس می کنم . دستشو می کشه رو بلندی موهام .یا روی فرق سرم. هنوزم گاهی می پرسه: بیداری؟ نمی گم به خاطر اینه که می خوام درد و مثل ماراز لابلای موهام در بیارم. فقط توی دلم می گم که منتظرم.
از چشمی در نگاه می کنم. توی طبقه تاریکه. هرشب درست همین موقع توی راهرو می شینم. از چشمی چیزی معلوم نیست اما عقربه بزرگه یه تکون دیگه بخوره بوی تنتو از درز دراحساس می کنم. میدوم زیر سیگار و پیپتو جابجا می کنم. تلفنمو که "نوا" رو تو حافظه اش ریختم با گوشی هاش روی میز می ذارم. حتا با اینکه می دونم وقتی برگردم مثل همیشه دوتا مرد قدبلند از تاریکی راه پله بیرون اومدن و بردنت از روی عادت مثل همه ی این سالها درجه ی اتوماتیک سماورم بالا می برم.
حالا همه چیز آماده است. نامه رو که از زیر درهل دادی زیر ِپادری راهرو برمی دارم. بوی تو رو نمی ده. بوی زردی کاغذ می ده و انگشت. بوی کهنگی ای که از جمله ی "مجبور شدم برم عزیزم. دلتنگی نکن "انتظاردارم. رو ی کاغذ سفید تازه ای که هر شب از دفتر خاطراتم می کنم می نویسم" من می فهممت بابا. خیلی وقته دیگه انتظاری ندارم." بعد کاغذو مثل هر شب از زیر در روی پادری، روی عکس ِلبخند ِشوهرم می ذارم.


سیما رحیمی

Saturday, August 11, 2007

دوستت دارم...


امروز اولین سالگرد پریدن درنای سفید است. درنای سفیدی با سی دی چهار فصل ویوالدی. سالگرد چشمهایی درشت و سیاه که مدام توی صورتم دو دو می زد تا شاید شباهتی نزدیک به عکس کوچک توی وبلاگ پیدا کند.هنوز هم نمی دانم آن روز مردادی گرم بود یا من ملتهب از دیدار رو در روی نخست گر گرفته بودم. صدای تو از پشت گوشی آرامشی غریب داشت و لرزش دستها و کلافه گی ام را مهار می کرد. دل زده به دریا هفتصد کیلومتر راه را با آن فلج شدگی عصبی طی کرده بودم که پرواز درنایی سفید را ببینم که در شلوغی کلافه کننده به گوشه دنج پارک لاله بکشاندم و گرمایی غریب را در رگهام بدواند.
گاهی برای آدم لحظه ای پیش می آید که می فهمد از تقدیر محتوم اش گریزی نیست. همان لحظه فهمیدم که این پیوند نه آنگونه است که حتی یک لحظه به فکر گسستن اش باشم. صدات همان متانت پشت گوشی را داشت. کلمات را کوتاه و آرام ادا میکردی و من باید مدام بیشتر گوش می کردم تا کلماتت را بشنوم. حس می کردم آنکه کنارم نشسته نگرانی مادرانه ی صدا و آرامش غریب نگاهی است که برای دختری به سن و سال تو عجیب می نماید. خیابانها تا میدان ولیعصر و پارک کوچک مریم در کریمخان مجال اندکی برای سخن گفتن بود. همیشه تهران را با آن پارک کوچکش دوست دارم. برای ما که آشناییمان را فضای پر دروغ و نقاب مجازی رقم زده بود لمس دستهایی حقیقی از گوشت و خون شاید نتیجه تعهدمان به راستی و حقیقت بود.
سیمای عزیزم، امروز سالگرد پریدن درنای سفید است. تمام شهر را در روزی تعطیل زیر پا گذاشتم تا دو شاخه رز به آپارتمان کوچک مان بیاورم. جایی که با نور نارنجی آباژورها و صدای همیشه صفحه کلید برایم نه خانه ای کوچک که مرکز دنیاست. حالا که دارم این یادداشت را می نویسم ساعت از دوازده گذشته، چراغ مطالعه روشن است و نور مهتابی اش روی نیمرخ خسته ات افتاده که شب را با گریه خوابیدی. می دانم خسته ای و سعی می کنی این را نگویی. می دانم گاهی که شجریان با آن صدای غمزده می خواند چطور ابرهای جهان در اتاق کوچکمان می بارند. بیشتردوستت دارم وقتی که از حس خواهرانه به زنی می گویی که زانو زده رو به دریا ضجه می زند یا با بغضی غریب کودکی می خوانی ام که از دروغها و نقابها به آغوش مادرانه ات پناه برده.
عزیزم، امروز سالگرد پرواز درنای سفید است.همان که هنوز هم از پشت شیشه کافه کوچک فروغ را می بیند و مدام از چشمهای نمناک هدایت می گوید که جهان را با ناپاکی اش تاب نیاورد و امروز در تو مجسمش می بینم. نمی دانم پاسداشتی در خور بانویی اسطوره ای که کلمات رام انگشتهایش هستند و مدام به نوشتن داستانی یا شعری تازه مشغول است چه می تواند باشد. فقط می دانم که خستگی ات را می فهمم. دلواپسی ات را درک می کنم و حس مادرانه ات را به انسانیت، که حالا در مسلخ تزویر و حماقت رو به احتضار خوابیده است.

حسین خدنگ

Friday, August 3, 2007

برای پدر


چند سال پیش در داستانی که به عزیزی تقدیم شده بود نوشتم : "آرام بدون صدای پاها از پله های کهنه و فرسوده ی
!اتاق محقر بالا آمد. نشست روی صندلی روبه رویم و گفت: تمام شد. دیشب مردم
پنج روز پیش وقتی ساعت هفت و 30 دقیقه صبح تلفن زنگ زد و صدایی از آن سوی خط با بغضی که نمی توانست نترکد گفت: "پدر امروز صبح سکته کرده حالا هم بیمارستانه! اگه می تونی زود برو اونجا." درست در حس ام کلمه
.به کلمه آن داستان را تجربه کردم
.شب قبل از سکته پدر با ماشین همیشگی اش تا خانه مرا رساند، بعد هم به سختی از چهار طبقه آپارتمان بالا آمد
.حرف زد، از زندگی نالید و بعد هم با شوخی های همیشگی رفت
صبح که روی تخت دیدم اش نمی توانست تکان بخورد، به سختی نفس می کشید و دکترها با خونسردی خاصی سعی
.می کردند دکتر باشند
.سکته سبب آسیب دیدگی نیمی از مغزش شده بود و می دانستم دیگر هیچوقت سالم از "آی سی یو" بر نمی گردد
روی تخت آی سی یو زل زدم به صورتش. برف قدری دست و دلبازتر روی موها ی 50 سالگی و محاسن کوتاهش
.نشسته بود
سه روز آرام با صدای نفسهایی خسته خوابید، دستگاه ضربان، فشار و دیگر نشانه های حیاتش را طبیعی نشان می داد. اما یک چیز طبیعی نبود. پدر چک حقوق اش را یک هفته قبل امضا کرده بود و داده بود یکی از همکارانش نگه دارد. بعد هم روز قبل از سکته به همه بچه ها سرکشی کرده بود با دیسک کمری که آزارش می داد پله های طبقه های سوم و چهارم خانه های دو پسرش را بالا رفته بود و حالا آرام خوابیده بود. موهای کوتاه و سراسر سفید سرش
...را بوسیدم از آی سی یو بیرون آمدم و گفتم: امشب عمو و علی بیمارستان بمانند تا
صبح که به بیمارستان برگشتم پدر دیگر زنده نبود. آخرین بار روی سکوی غسالخانه دیدم اش. آرام انگار مثل همیشه
.خواب بود
.پدر را همان روز خاک کردیم. کنار پدرش و کنار رودخانه ای که مثل مرگ همیشه جاری بوده است
تمام شب را گریه کردم و تقریبا مطمئن بودم حالا مدام می خواهد از زیر خاک بلند شود اما سرش به سنگ می خورد
.و نمی تواند. سیما می گفت: وقتی بابا رو خاک کردیم من هم همین فکرو می کردم
حالا پدر مرده است و من دلم می خواهد گاهی که سری به خانه می زنم باز هم ببینم اش که مثل همیشه نشسته وسط
!هال و منتظر است که بروم موهای کم پشت و سرتا سر سفید سرش را ببوسم و او بگوید : خوبی بابا

حسین خدنگ

Sunday, July 15, 2007

...سگ کشی، فرهنگ و باقی قضایا


دو شریک (رضا کیانیان و مجید مظفری ) در سالهای پایانی جنگ در اسفند 66 (سال خروج بهرام بیضایی از ایران) در پی اختلافاتی ناشی از جاه طلبی "مجید مظفری" از همدیگر جدا می شوند. (مژده شمسایی) نویسنده ای است که به عنوان زنی در چهار راه و همسر مجید مظفری پس از سالها وارد تهران می شود . ماموریت او پس گرفتن چک های شوهری پنهان شده است تا وی را از
.دست طلبکارها برهاند
وی تحت نظر افرادی نامعلوم در هتلی اقامت می یابد و با کمک (فراهانی) و (عیوض) مردی که متاثر از نامش رفتاری عوضی و
.مخالف عرف جامعه دارد در پی عمل به ماموریت اش بر می آید
او در این سیر و سلوک با متوقف کردن ماشین و راه رفتن برخلاف جریان مردم خیابان – جامعه، به بهانه دیدن ساختمان قدیمی محل سکونت خود که زنی در آن مشغول خانه تکانی (بخوانید تغیر وضعیت) است راه اش را آغاز می کند. پشت پنجره ی بدون پرده اتاق وی در هتل همواره سازندگان در کار ساختن جامعه هستند که کنایه ای است تصویری از وضعیت تکنوکراتیک و سازندگی آن دوران. تماس وی با بدهکاران که نشانه آدمهای آن روزگار هستند نیز به کسب شناختی نسبی از وضعیت موجود و سرخوردگی از تلاش منجر
.شده ، سبب تغییر در عقیده وی می شود
به باد دادن پولها در فضایی از ساختمانهای خاکستری و تلاش کارگران ساختمانی که نمودی از آنارشیست گرایی و نقدی بر انقلاب است و یا تجاوز مردان سودجو به حرمت این زن فرهنگی هر کدام نشانه تفکری است که بیضایی در فیلمهای پیشین اش به آنان کمابیش
.پرداخته و در سگ کشی محور قرار می دهد
سگ کشی را می توان شاهکار بیضایی و سینمای ایران و نمونه کامل نگاه رمزآلود وی به دنیای پیرامون دانست. سینمای بیضای سینمایی رمزینه ها است. سینمایی که با بازی کودک فیلم رگبار با حشره روی پله ها در رگبار، به عنوان نمادی از فقر آغاز می شود ، در غریبه و مه با تاختن زن با شمشیر اساطیری بر موجهای دریای مه آلود به پختگی می رسد و در سگ کشی بالغ می شود. از این نمونه می توان به یاد آورد عدد رمزی ای را که مژده شمسایی برای باز کردن کیف با رمز سه رقمی در چهار رقم به طلبکاران می دهد و این اعداد همانا تاریخ تولد خود بیضایی را نشان می دهد. بیضایی در سگ کشی که در بازی ها شاهکاری از بازیگری بازیگران خود محسوب می شود تلاش می کند با این زبان رمز گونه تنهایی زن- فرهنگ را در جامعه تکنوکرات و دوران سازندگی پس از جنگ نشان دهد که این غریبوارگی فرهنگ در مواجه با فرهنگ مادی و زخمهایی که بر چهره مژده شمسایی می نشیند به خوبی نشان داده
.می شود
پایان فیلم سگ کشی که به شیرینی ِ سگ کشی و مرگ "مجید مطفری"، خیانتکار به زن - فرهنگ، ختم می شود در عین حال تلخی عینک سیاه و هجرت زن نویسنده از تهران را به عنوان نماد ایرانی بسته و مادی در خود دارد. حقیقتی که مرگ فرهنگ را در دوران مادی ستایی و مادی پرستی امروز به خوبی نشان می دهد. بیضایی در سگ کشی زندگی، هجرت و دیدگاه خود را در خصوص جامعه و غربت نویسندگان و فرهنگیان نشان می دهد و به خوبی نیز نشان می دهد. سگ کشی زخمی بر پیکره سینمای ایران و فحشی است که
.نثار جامعه می گردد
حسین خدنگ

Wednesday, July 11, 2007

از ماه

ÖM MÅNEN
WERNER ASPENSTRÖM

Några säger att månen är en ung sillfiskare
Som släpar sina nät över vattnet.
Andra säger att månen är en gammal fiskaränka
Som med blinkande nålar sticker sin långa ensamhetsschal.

Jag vet inte.jag är förvirrad av så mycken stillhet.
Jag är förvirrad av att natten stanat.


از ماه
ورنر آسپنستروم - سیما رحیمی
کسانی می گویند ماه ماهیگیر جوانی است
که تورش را درآب گسترده
دیگران اش بیوه ای پیر می دانند
.که با میل های براق شال ِبلند ِتنهایی اش را می بافد
.من نمی دانم. از این همه آرامش مبهوتم
.من مبهوتم از اینکه شب ایستاده

Sunday, July 8, 2007

عروسی

...دست می کشم روی موهایت. انگار آرام خوابیدی. هر از گاهی به لب های نازک ات لبخند می آید. می دانم که خواب می بینی
.از کنارت بلند می شوم. با همان لباس نیمه سفیدم. تا کمر روی سرم برف باریده. از پنجره با همان نیم ِ سفیدم به جاده ی تاریک می آیم
.هنوز همانجا زیر برف ایستاده. و به پنجره ی نیمه تاریک زل زده است. شب تور سیاه کشیده روی رد پاهایم

می پرسم: خیلی وقت است آنجایی؟
.می گوید: از وقتی عروس شدی بابا. و تور سفید را می کشد روی رویایم

Monday, June 25, 2007

!کافه تیتر مرکز جهان است


می آیم توی اتاق. سیما می گوید: اتفاق بدی افتاده. نگرانی را خیلی خوب در چشمهام می خواند. می گویم: چی شده؟ می خندد، شکاک و نگران. انگار می ترسد. دستپاچه می گوید: چیز مهمی نیست. نگران تر می شوم. می روم سمت کامپیوتر گوشه اتاق. می آید. دستش را می گذارد روی دستم و می گوید: کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ شده! .... کافه تیتر پلمپ شده!... کافه تیتر پلمپ
...شده
.دنیا می چرخد، کتابها می چرخند، کامپیوتر دورتر می شود و من بر می گردم به اردیبهشت ماه
ظهر است. نه چندان گرم. از خبرگزاری ... در طبقه پنج ساختمان .... پایین می آیم. هنوز سر و صدای تحریریه ی شلوغ توی سرم است. قرار فردا را گذاشته ام و باید امروز حتما سی دی عکسها را پست کنم. چهارراه ولیعصر در آفتاب نه چندان گرم تابستان خموده
.خسته اما شلوغ است. ردیف ماشینها که با بوق های ممتد می گذرند و گدای نبش خیابان برادران زخم های همیشه تهران اند
از برادران پایین می آیم. ساختمان بزرگ انگار غولی کافه ای کوچک را در آغوش خودش جا داده. دری شیشه ای که به سیاه می زند با خطوطی قهوه ای که فقط چشمهای محرم شاید می توانند ببیننداش. در را باز می کنم. سه چهار میز کوچک بلوطی رنگ (شاید کمی تیره تر) در فضایی نیمه تاریک همه کافه است. "بی تا" پشت پارتیشن پیشخوان دارد چیزی می پزد. "بهنام" سرش را فرو برده توی روزنامه. سلام می کنم. سرش را تکان می دهد لبخندی روی لبهاش است و با دست اشاره می کند که بنشینم. زمان انگار تنها خارج از کافه می گذرد. از سر و صدا و گرما خبری نیست. سیگاری روشن می کنم. دود انگار ستونی مه آلود مستقیم بالا می رود و به سقف بر می خورد. جا به جای کافه پوستر و تکه روزنامه چسبانده شده است. بهنام آب پرتقال را با تکه یخ توی لیوانی پایه بلند روی میز می گذارد. فرمها را پر می کنم و فرم مسابقه را می دهم که بزند جایی در کافه برای عکاس هایی که گاه و بیگاه پاتوقشان شده این جای دنج که در شلوغی تهران جان می دهد برای با خودت خلوت کردن. صدای نامجو توی فضای کافه طنین انداخته است. "بیابان را سراسر مه گرفته است" می گویم: "خیلی گشتم نتونستم یک سی دی کامل ازش پیدا کنم." می خندد(همیشه انگار!):" فقط یک سی دی ازش دارم ، اینقدر ازش رایت گرفتن خش افتاده. می تونی بری رایت کنی و برگردونی." به سیما قول داده ام سی دی را گیر بیاورم. فکر می کنم باید لطفشان را قبول کنم. "بی تا" سی دی را می گذارد روی پیشخوان. کارت خبرنگاری ام را می گذارم گرو باشد. می خندند. هر دو. پول آب پرتقال را هنوز حساب نکرده ام. بهنام می گوید: "لازم نیست! این کارا چیه؟!!!." سی دی را بر می دارم و از کافه بیرون می زنم. سر برادران 20 دقیقه طول می کشد سی دی را رایت کنم. به سرعت بر می گردم. حالا دو نفر به کافه نشینان اضافه شده اند که گوشه ای ساکت دارند می نویسند. زنی جوان هم ساکت نشسته پشت میز گوشه دیوار و انگار در برهوتی زل زده به افقی دوردست. سی دی را بر می گردانم. آدرس نزدیک ترین دفتر پستی را بهنام از بی تا می پرسد. "یک خیابان بالاتره می توانی همونجا پاکت رو پست کنی". پول آب پرتقال را حساب می کنم. بهنام از قیمتی که در منو نوشته شده 500 تومان کمتر می گیرد. می خندم و می گویم: "این کافه را برای روزنامه نگارها درست کرده اید یا کسب درآمد!" می گویند:"هر دو!". خداحافظی می کنم. خیابان برادران هنوز زیر آفتاب نه چندان داغ ظهر یله و کسل است. بالاتر از کافه تیتر کافی شاپ های دیگری هم هستند اما می دانم زیبایی یک کافه فقط به
.زرق و برقش نیست
"با خودم می گویم: "کافه تیتر مرکز جهان است
صفحه ی وبلاگ کافه تیتر را باز می کنم . "بی تا" چیزی نوشته در باره پلمپ شدن کافه تیتر. کلمات را نمی بینم. اشکهام را نمی توانم
.از سیما پنهان کنم. شانه هایم می لرزند و می گریم. مثل یک بچه و دستهای سیما هم آرامم نمی کنند دیگر


حسین خدنگ
داستان پلمپ شدن کافه تیتر را در لینک زیر بخوانید

Thursday, June 21, 2007

متن همیشه مسافر است

متن همیشه مسافر است - رمان - بخش دهم
پشته هاى خاك توى محوطه اى وسيع كنار هم به چشم مى خوردند.اتاقك خشتى ِوسط محوطه به صورتى محو در مه ديده مى شد.از لابلاى پشته هاى خاك گذشتم و از در كوچك اتاقك تو رفتم. قبر بزرگ وسط اتاقك را با پارچه ى رنگ و رو رفته ى سبزى پوشانده بودند. مثل سكويى بود كه اطرافش را ناشيانه سيمان گرفته باشند. حس كردم سايه ى كسى لابلاى خاکپشته ها تكان مى خورد. بلند شدم و از در اتاقك بيرون آمدم. از لابلاى سنگ هاى بزرگى كه بدون نام و نشان روى پشته هاى خاك گذاشته شده بودند گذشتم. در مه غليظ هوا فكر كردم پرهيبى كه مى بينم حيوانى چيزى است كه روى تل خاك خيس و تازه ى گور نشسته و در باد مى جنبد. به سمت پشته رفتم. شرابه ى موهاى سياه زن روى شانه هايش افتاده بود. مى توانستم از زير پيراهن سفيد و بلندش خطوط تراش خورده ى اندامش راببينم. سرش را بلند كرد و به من خيره شد. چشمهاى آبى اش در آن صورت مهتابى زير ابروهاى قيطانى مثل تيله هاى خوشرنگ مى درخشيدند. سرم را پايين انداختم. چيزى راه گلويم را بسته بود. زن بلند شد. از بلندى غير عادى اندامش جا خوردم. با انگشت قطره هاى اشك را از روى گونه هاى برجسته اش پاك كرد و گفت:"شما بايد مهران خان باشين. پسر ملك خاتون".
چشمهاى كشيده و چانه ى كوچك گردش آرامم كرد.گفتم:" نمى خواستم مزاحمتون بشم. شما دختر ماه بى بى هستين؟" خنديد. حس كردم صداى خنده اش مه را عقب مى راند. موهاى بلندش را كه نيمى از صورتش را پوشانده بود كنار زد و گفت:" نه. " از جيبم پاكت سيگارم را بيرون آوردم و نخى روشن كردم. گفتم:" آخه اين قبر تازه است. شما هم كه..."" من زیاد ميام اينجا. بهم آرامش ميده . راستى قبر پدرتونو پيدا كردين؟ " دود غليظ سيگار به سرفه ام انداخت.پرده اى لرزان روى چشمهايم افتاد. گيج شده بودم. همه از كارهايم خبر داشتند و من هيچ كس را نمى شناختم. دستش را دراز كرد ودستم را گرفت. تنم از سردى انگشتهايش مرتعش شد و عرق سردى روى پيشانى و پشتم نشست.از لابلاى چند گور گذشتيم. روى پشته ى خاك گوشه ى محوطه ايستاد .علفهاى خودرویی که جابجا روى خاك پشته روييده بودند عطرى ديوانه كننده در هوا مى پراكندند. زانو زد و كنار گورنشست. كنارش روى خاك ها نشستم. نمى توانستم سرم را بالا بياورم و ببينم كه دارد نگاهم مى كند يا نه كه دستش را روى خاكها سراند و گفت:" پدرتون مرد خيلى خوبى بود. خدا بيامرزدش." فكر كردم بيست و چند سال از مرگ پدر مى گذرد . مگر اين زن چند ساله است كه
.اينطور از او حرف مى زند
" تعجب نكين. زمان براى بعضيها اون معناى هميشگى رو نداره"
سعى كردم كلافگى ام را پنهان كنم. پرسيدم:" شما هم تازه برگشتين؟" سرش را به عقب تكان داد وموهاى ريخته روى صورتش را كنار زد. گفت:" چه فرق مى كنه؟ همه بايد يه روزى برگردن.حالا يا بعد ده سال يه ده روز.." مه داشت غليظ تر مى شد. ديگر به سختى مى توانستم اطرافم را ببينم. بوى تند علفهاى خودرو توى پره هاى بينى ام مى پيچيد وسرم را به درد مى آورد. سرم را به شانه زن تكيه دادم وسعى كردم دودستى تنه اش را بچسبم.احساس ترسى ناشناخته مى كردم. سردى قطره هاى باران روى گونه
.هايم بود. چشمهايم سنگين شدند و صداى موجهاى سراسيمه ى رودخانه را كه به سنگها مى خوردند شنيدم
حسین خدنگ

Monday, June 18, 2007

... برای شراره با اشک هایی که ریختم



خواب بدی دیدم. مثل همه ی خوابهایم سیاه بود. مثل صفحه ی وبلاگ قدیمی ام سیاه بود. نوشته هایم موهای سرم بودند که سفیدند. که کش می آیند و به قول میگل آنگل شکل گلی دارند و تو خواب به ام حمله می کردند. من بچه شده بودم . موهایم هنوز سیاه بود و شکل وبلاگم بودم. وبلاگم شکل خوابهایم بود که همیشه سیاه اند. همیشه شکل دالان اند و وقتی که بیرون می آیم تنم از موهایم شلاق خورده
.است. همیشه. همیشه همین طور است. همیشه همین طور بوده است
من بچه شده ام. دارم از دست خدا گریه می کنم که هی تو را توی خواب هایم می کشد و یکی دیگر را هی گم می کند و وبلاگ شکل
بازار می شود و دست تو شبیه چادر مادرم و ... خدا هی سر به سرم می گذارد. همیشه از اینکه یکی هی سر به سرم بگذارد بدم آمده
... است. مثل آن دخترک کثیف کولی که پشت سرم می دوید و هی می گفت: تو گم شدی گم گم گم

.توی خوابم گرگ ام به هوا بازی می کنیم شراره. من گیل گمش می شوم تو انکیدو. دیگر پیدایت نمی کنم و... همین دیگر